کمی شیرین تر از شعر
بعضی وقتا زندگی به جایی میرسوندت که از ته دل راضی میشی به دور بودن از عزیزترین آدمای زندگیت.
یکی یکی ازت دورشون میکنه تا بهت بفهمونه که زورش از تو خیلی بیشتره.
بهت حالی میکنه که آرامش و شادی قیمت داره.
که اگه میخوای لبخند کسایی که دوستشون داری رو ببینی باید بهاشو بپردازی.
گاهی این بها دوریه و دلتنگی...
اونوقته که آروم میشینی کنار تا توی این فاصلههای اجباری اختیاری با چشمای خیس منتظر خوشبختی و تحقق آرزوهاشون باشی.
بی سرو صدا فقط همون کاری رو میکنی که از دستت برمیاد...دعا
.
.
.
چند وقتیه خیلی به روزای نبودش فکر میکنم...
به این که چقدر طولانیه این دور بودنا...
.
.
.
فردا تولدشه
به اصرار خودش (که مثل اکثر آقا پسرا فکر میکنه اگه سنش رو بیشتر از اونی که هست بگه، زندگی کمتر بهش سخت میگیره) بیست ساله میشه.
و فردا اولین روزیه که جدی جدی دانشجو میشه.
و با هزار امید و آرزو سر کلاس میشینه.
داره کم کم مردی میشه واسه خودش.
باید مدام تنها سفر کنه.
و چند روز در هفته، تو هوای خشک یه شهر کویری نفس بکشه.
و زیر آفتاب داغش راه بره و یاد بگیره چطور باید تنها گلیمشو از آب بیرون بکشه.
.
.
.
برای داداش کوچولوی من دعا کنید تا خیلی پسر خوبی باشه و خیلی مرد بهتری بشه ان شاالله
برای عاقبت به خیریش و برای دلتنگیهای من هم...
پ . ن
با خودم قرار گذاشته بودم غیر از شعر چیز دیگهای توی این وبلاگ ننویسم
غیر از این هم نشده...
"برادرم شیرینترین شعر زندگی منه"
خدا حفظش کنه براتون