قطب های مخالف
آخرین موج کار خود را کرد
عرشه از هرچه داشت خالی شد
کشتی واژگون نمیدانست
ساحل از دیدنش چه حالی شد
دست و پا میزدم میانِ خیال
غرق طوفان ناب چشمانت
تکههای شکستهی عقلم
کشتهی انقلاب چشمانت
حال شهری گرفته را دارم
پشت کرده به مشرقش انگار
حال یک خانه خالی از سَکنه
با دری رو به روی یک دیوار
حس و حالم شبیه دورانِ
حبس بیانتهای زندانیست
حال ببری شکستخورده و پیر
حس تلخم شبیه ویرانیست
با شکستن میانهات خوب است
از تو اما شکست شیرین است
زخم خوبی که میگذاری هم
مثل چیزی شبیه تسکین است
قطبِ دستانمان مخالف بود
جذب، قانون اول دنیاست
انتخابت نهایت دوریست
فاصله راهِ دفعِ آدمهاست
عطر لبخند تازه آورده
دست باد از کنار لبهایت
دور از اینجا ستاره میریزد
یک نفر لابهلای شبهایت
روبه روی گذشتهات بنشین!
تکههایی هنوز مال من است
لحظههایم مدام پاپیِ توست
قصهات تا ابد وبال من است
حال شهری گرفته را دارم
پشت کرده به مشرقش انگار
حال یک خانه خالی از سَکنه
با دری رو به روی یک دیوار
..........................
خیلی زیبا بود
مانا باشید