قطب های مخالف

مشخصات بلاگ

قطب دستانمان مخالف بود
جذب،قانون اول دنیاست
انتخابت نهایت دوری ست
فاصله،راه دفع آدم هاست

لعنت به مرزی که تو را می‌گیرد از این خاک

لعنت به جنگی که نمی‌فهمد جوانی را

قلب تمام مردمت در سینه می‌کوبد

وقتی شروعش می‌کنی این پاسبانی را


نفرین به ترس از حمله، نفرین به هراس از جنگ

نه! تو نمی‌ترسی که ساک خاکی‌ات بسته ست

نفرین به دنیایی که قَدرت را نمی‌داند

تو ایستادی، گرچه پای ماندنت خسته ست


نفرین به ترس از مرگ، نفرین به هراس از تیر

نه! تو نمی‌ترسی که در اجبار می‌خندی

راه نفس‌های مرا با بغض می‌بندند

تو بند پوتین‌هات را هر بار می‌بندی


از دیده‌بانی چشم‌های خیس من پیداست؟

دنیا چه شکلی می‌شود وقتی که آنجایی؟

تو قهرمان کوچه‌های سرد این شهری

تو آرشی! از سرزمین عشق می‌آیی


از جاده‌های کهنه‌ی بی‌رحم بیزارم

از هرچه دورت می‌کند، از هرچه دلتنگی ست

نفرین به شب، نفرین! که از پرواز ناگاهت

یک عمر بر پیشانی این سرزمین ننگی ست


تا کی زنان سرزمین من سیه پوشند؟

بی‌تابی هر روزشان ای کاش آخر داشت

لبخندشان از یاد رفته، کاش قدری هم

تقدیر طرح روشنی از خنده در سر داشت


ای کاش دستان سیاه ظلم را دستی

کوتاه می‌کرد از سر لبخند و آرامش

ای کاش می‌شد پس بگیرم سایه‌ات را باز

با داد، با خون‌گریه، با اصرار، با خواهش


وقتی هنوز این خانه سقفی و دری دارد

یعنی که در پس‌کوچه‌ها خون تو می‌جوشد

یعنی که هر لحظه کسی مثل تو یک گوشه

دارد لباس آشنای رزم می‌پوشد


وقتی که خواب کودکی بر هم نمی‌ریزد

یعنی تو هستی و هنوز این خاک تنها نیست

نفرین به دنیایی که قدرت را نمی‌داند

نفرین به دنیایی که در حد تو زیبا نیست


  • الهام نظری

جغد در فنجان چشم تیره‌ات افتاده است

یک سفر در پیش و ساک رفتنت آماده است


فالگیری گفت می‌بیند که شوم است این سفر

خواندن پیشانی کوتاه عشقم ساده است


خط عمرم از کف دستم به غارت رفته و

یک نفر آن را به دستان عزیزت داده است


فکر درد من نباش و حکم قطعش را بده

راه فردای تو بی من از همین یک جاده است


فال خود را بعد از این با نیتی دیگر بگیر

از نبودم رد شو، من را مادرم "غم" زاده است


دلم می‌ سوزه برای شعرایی که کنار می ذارمشون... :(

  • الهام نظری
نفس کشیدی و در کوچه‌مان خزیده بهشت
                                                نگاه کردی و باران گرفته دور و برم
چه اتفاق عجیبی که بعد از این همه وقت
                                                به چشم‌های تو افتاده تازگی گذرم


به عطر گام تو تن می‌دهد حیاط دلم
                                               تو هم شبیه من از انزوا جدا شده‌ای
تو پشت پنجره‌ام یاس خنده می‌کاری
                                              چه زود با همه‌ی خانه آشنا شده‌ای


در آستانه‌ی آغوشت ایستاده‌ام و 
                                             به فکر گم شدنم در حوالی تن تو
پریده رنگ غم از آن زمان که آمده‌ای
                                            زمین نمی‌خورم از لحظه‌ی رسیدن تو


پریده از سر دنیای خشک و کوچک من
                                            دوباره خواب زمستانه در زمانه‌ی تو
به دست‌های تو تکیه کرده ساقه‌ی من
                                            شکوفه کرده نهالت کنار شانه‌ی تو


سحر دوباره خودش را به شیشه می‌کوبد
                                            و زخم بال غروبم شبانه چاره شده
بهار رفته خرید شکوفه‌های جدید
                                            و ساک پر شده‌اش بین راه پاره شده


  • الهام نظری

بی شک این فرضیه برجاست که برمی‌گردی

نه خیال است نه رویاست که برمی‌گردی


دلخوری، غم زده‌ای با همه اینها قلبت

آنقدر ساده و تنهاست که برمی‌گردی


قدر چشمان پر از اشک مرا می‌دانی

شب باران زده زیباست که برمی‌گردی


می‌روی با دل ناراضی و زانویی سست

از قدم‌های تو پیداست که برمی‌گردی


هرکسی بود یقین، قید دلش را می‌زد

فرق تو با همه اینجاست که برمی‌گردی


  • الهام نظری

پیش بینی شده تو حال مرا می‌پرسی

در نگاه من اگر سرزده مهمان باشی

فرصت ابر نگاهی نگران کوتاه است

باید ای پنجره آماده‌ی باران باشی

 

باید از قبل به موسیقیمان فکر کنی

اگر آن روز برای تو حیاتی باشد

لمس چشمان مرا پیش خودت زمزمه کن

شاید از غربتمان راه نجاتی باشد

 

هرچه از حافظه‌ات دست زمان دزدیده

پیش بینی شده ناخواسته پس می‌گیری

وقتی از دغدغه‌ی فاصله‌ها پاک شدی

بی‌غبار از همه‌ی عشق نفس می‌گیری

 

لحنِ بی تاب کسی از غزل چشمانش

مثل بی تابی آن لحظه‌ی ما پیدا نیست

پیش بینی شده که حادثه‌ای در دنیا

قدر برخورد نگاه من و تو زیبا نیست

               ***

عطرِ خاکت به پناهنده شدن می‌کشدم

وطن، امنیت آغوش تو را زیستن است

تنِ آواره‌ای از مرزِ تو رد خواهد شد

غربت، از ترس نبود تو به‌هم ریختن است


  • الهام نظری

از خانه‌ی بغض آمده بیرون، چتر سیاهی روی سر دارد

تا زیر باران راه می‌افتد چشمانی از او خیس‌تر دارد

 

یا با خودش، یا با تو،گاهی هم در ذهن خود با عشق می‌جنگد

او می‌رود سمت فراموشی، از فکر تو قصد گذر دارد

 

پشت نفس‌های پر از گرمات در کوچه‌ی لبخند می‌پیچد

"این کوچه کِی بن بست شد؟" او خود از آنچه می‌پرسد خبر دارد

 

از اخم برمی‌گردد و رو به آغوش بازِ یک خیابان است

این ساعتِ اوج ترافیک است، ماندن در این غوغا ضرر دارد

 

بعدش به میدانگاه چشمانت - خورشیدهایت - می‌رسد، دیگر

دورش نمی‌چرخد، نمی‌گوید: "منظومه‌ات عطر سحر دارد"

 

افتاده در شیبِ اتوبانی، تند است خیلی، حرف‌هایت را

آهسته باید رو به پایین رفت، این سطح لغزنده خطر دارد

 

پشتِ سرش حالا پر از شک است،این جاده‌ها را سخت رد کرده

یک پیچِ دیگر مانده آن را هم باید از این بیراهه بردارد

 

سمت مسیر دیگری اما قلبش نمی‌آید به همراهش

یک دوربرگردان همین جاها با خاطراتِ یک نفر دارد ،

 

او را پشیمان می‌کند ، شاید بیرون کشید از زیر خاکستر

آن حسِ سرکوبِ قدیمی را ، حتی نسیمی هم اثر دارد


  • الهام نظری

  


       یک خنده گلایه را به‌هم می‌ریزد

       چشمان تو سایه را به‌هم می‌ریزد


     سنگینی این نگاه بر بوم دلم

       پیداست سه پایه را به‌هم می‌ریزد




  • الهام نظری

فصلِ سفیدِ قصه فهمیدن ندارد که

سازِ غمِ ناکوک رقصیدن ندارد که

 

هیچ افتخاری در سکوت و شرم‌هایم نیست

لالیِ مادرزاد بالیدن ندارد که

 

بیداری‌ام کابوس و خوابم بدتر از آن است

شب‌های سردِ غصه خوابیدن ندارد که

 

گنجینه‌ی امید من باز است،شک داری؟

دزدی از این دلمرده ترسیدن ندارد که

 

فرمانده‌ی فردای من تسلیم خواهد شد

برگرد چون این جبهه جنگیدن ندارد که

 

حیفند چشمان عزیز تو برای من

گل باشد و سرمازده،دیدن ندارد که

 

حیف است دستان تو و این میوه های تلخ

این شعرهای کال من چیدن ندارد که

 

خورشیدِ لبخند تو قیمت دارد و اینجا

وقتِ حراجِ سایه تابیدن ندارد که

 

قلبم-کویری که از اول خشک و خالی بود-

نوزادِ مرده رنجِ باریدن ندارد که

 

وقتی خدای عشق دارد آسمان‌هایت

دیگر بتِ نفرت پرستیدن ندارد که

 

این عابر آرام آمد و آرام خواهد رفت

بیگانه‌ی ناخوانده نامیدن ندارد که

 

عمریست این رنجیدگی‌ها را عزادارم

کافیست، داغِ کهنه نالیدن ندارد که

 


  • الهام نظری

رودی از زندگی پشت سرش دل کند و

                                               هستی‌اش را به دل آبی و گرم تو سپرد

خواست از کوچه‌ی دریا به خودش برگردد

                                               دم برگشت به بن‌بست دو چشمان تو خورد

 

لحظه‌هایش به نفس‌هات گره می‌خورد و

                                               قطره قطره به شب و روز تو عادت می‌کرد

سهم دنیای تو کم بود از آرامش و او

                                               به همین سهم کمش داشت قناعت می‌کرد

                              ------    ------     ------

هیچ کس فکر نمی‌کرد که بین من و تو

                                               با چنین سابقه امکان جدایی باشد

و کسی فکر نمی‌کرد که بی‌تابی تو

                                               حاصل عشق نه، حس گذرایی باشد

 

هستی‌ام در همه‌ی زندگی‌ات حل شده بود

                                               من به تو، من به دلم، من به خودم بد کردم

تازگی آگهی گمشده‌ها را دیدی؟

                                               بعدِ چشمان تو دنبال خودم می‌گردم

 

زندگی بی تو حبابی‌ست پر از تنهایی

                                               یک نفر کاش به این درد تلنگر بزند

سردم، آنقدر زمستان که محال است کسی

                                               در دل یخ زده‌ام بعد تو چادر بزند

 


  • الهام نظری

بعضی وقتا زندگی به جایی می‌رسوندت که از ته دل راضی میشی به دور بودن از عزیزترین آدمای زندگیت.

یکی یکی ازت دورشون می‌کنه تا بهت بفهمونه که زورش از تو خیلی بیشتره.

بهت حالی میکنه که آرامش و شادی قیمت داره.

که اگه می‌خوای لبخند کسایی که دوستشون داری رو ببینی باید بهاشو بپردازی.

گاهی این بها دوریه و دلتنگی...

اونوقته که آروم میشینی کنار تا توی این فاصله‌های اجباری اختیاری با چشمای خیس منتظر خوشبختی و تحقق آرزوهاشون باشی.

بی سرو صدا فقط همون کاری رو میکنی که از دستت برمیاد...دعا

.

.

.

چند وقتیه خیلی به روزای نبودش فکر میکنم...

به این که چقدر طولانیه این دور بودنا...

.

.

.

فردا تولدشه

به اصرار خودش (که مثل اکثر آقا پسرا فکر میکنه اگه سنش رو بیشتر از اونی که هست بگه، زندگی کمتر بهش سخت میگیره) بیست ساله میشه.

و فردا اولین روزیه که جدی جدی دانشجو میشه.

و با هزار امید و آرزو سر کلاس میشینه.

داره کم کم مردی میشه واسه خودش.

باید مدام تنها سفر کنه.

و چند روز در هفته، تو هوای خشک یه شهر کویری نفس بکشه.

و زیر آفتاب داغش راه بره و یاد بگیره چطور باید تنها گلیمشو از آب بیرون بکشه.

.

.

.

برای داداش کوچولوی من دعا کنید تا خیلی پسر خوبی باشه و خیلی مرد بهتری بشه     ان شاالله

برای عاقبت به خیریش و برای دلتنگی‌های من هم...

 

 

پ . ن

با خودم قرار گذاشته بودم غیر از شعر چیز دیگه‌ای توی این وبلاگ ننویسم              

      غیر از این هم نشده...

                             "برادرم شیرین‌ترین شعر زندگی منه"



  • الهام نظری